درد من اینست که چرا به سرزمین نور رفتم امابعداز
برگشت همه چیز عادی شد.
چرا به عهدهایم وفا نکردم
یادش به خیر پادگان قدس دختری که خادم الشهدا بود چه
با آب وتاب کتابهای شهیدان را برایم معرفی
می کرد بعدگفت بیا این راببین این سرگذشت شهید علمدار است می
خواهی نوای ملکوتیش رابرایت بفرستم؟
بعداز تایید بلوتوث رفتم گوشه یکی از چادر ها که
خالی بود نشستم من بودم وآن صدای آسمانی شهید که
قلبم راآتش میزد وسوز درونی که بیدار شده بود مرا به یاد
این می انداخت که حواست هست کجایی ؟
اصلا چه طور
شد که آمدی اینجا؟
مراقب هستی بعداز برگشتنت به دنیای خودت دوباره
پایبند همان زنجیر ها نشوی؟
نه انگار نشد حالا بعد ازاین مدت فهمیدم که اگر
بخواهم همان احساس را برای خودم حفظ کنم باید تلاش کنم
باید تقویتش
کنم اما چه طور؟
انگار همه چیز برای خوب شدن وهمه چیز برای بد شدنت
مهیا باشد آری این خاصیت زمانه ماست
این خود تو هستی که باید انتخاب کنی
کدام راه؟
کدام کار؟
محرم صفر جنوب طلاییه حالا هم فاطمیه همه اینها را خدا برای آدم شدن من آفریده
است همه این مناسبتها
برای من یعنی
اینکه تو دوباره فرصت داری برگردی به خودت به همان پاکی وبندگی ...

اینجا کجاست چادر خاکی چه می کنی؟
تنهاترین نشانه پاکی چه می کنی؟
اینجا غریبه نیست چرا رو گرفته ای
آیا تویی که دست به زانو گرفته ای؟
این کودکت چه دیده که هی زار میزند
هی دست مشت کرده به دیوار میزند
حق دارد او که طاقت این روز را نداشت
روزی که خانه دست کم از کربلا نداشت
روزی که زخم های عمیقت دوا نداشت
روزی که گریه های تو دیگر صدا نداشت
بانوی قد خمیده زمین می خوری چرا؟
+
قلبــم شکسته مانـده روی دست هایم
می سوزم وخون می چکد از چشم هایم